تبليغاتX
برزو فرشاد
 
برزو فرشاد
 
 
این وبلاک شامل واگویه های ذهنی و برخی نمونه کار های من است
 
احساسها بر افكار و كلمه ها مؤثرند
انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند
بگوييم : از اينكه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرمنگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم

بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود
نگوييم : گرفتارم

بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
نگوييم : دروغ نگو

بگوييم : خدا سلامتي بده
نگوييم : خدا بد نده

بگوييم : هديه براي شما
نگوييم : قابل ندارد

بگوييم : با تجربه شده
نگوييم : شكست خورده

بگوييم: قشنگ نيست
نگوييم : زشت است

بگوييم: خوب هستم
نگوييم: بد نيست

بگوييم : مناسب من نيست
نگوييم : به درد من نمي خورد

بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟
نگوييم : چرا اذيت مي كني؟

بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد
نگوييم : خسته نباشيد

بگوييم: من
نگوييم: اينجانب

بگوييم: دوست ندارم
نگوييم: متنفرم

بگوييم: آسان نيست
نگوييم: دشوار است

بگوييم : بفرماييد
نگوييم : در خدمت هستم

بگوييم : خيلي راحت نبود
نگوييم : جانم به لبم رسيد

بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم
نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد

تلاش كنيم

تلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد

تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود

تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد

تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد 
 
تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد


 
تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد

تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او 
 
تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد

تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد

تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست

تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد

تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد


تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببيني

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:37  توسط برزو  | 
خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا 
ولي ما با سه جمله
ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.                                 
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:28  توسط برزو  | 
راستش نمیدونم و نمیتونم واقعا اونچیزی که تو دلم هست رو بگم فقط می تونم بگم وقت ندارم نمی دونم به کدوم کارم باید برسم کارهای عقب مونده خودم.....مثل تصویر سازی ها و فریم چینی های انیمیشن خودم یا پیگیری رانندگی و گواهینامش یا تموم کردن دو تا کار جدیدی که قبول کردم یا پیگیری پروژه  سریال خودم که بعد 7 ماه با یه قیمت داغون تصویب شده یا رفتن به شمال و بودن با همسرم یا تموم کردن این فیلم مستندی که شروع کردم!!!!!!!!!!!!!یا درس دادن به این دو تا شاگردی که گرفتم یا رفتن پیش استاد مدلسازیم و ساخت مدلهای سه بعدیم........الان که لیستشون میکنم خودم سر گیجه میگیرم چه برسه به شما؟

وای...................مخم دیگه پکیده اونقدر کار نا تموم دارم که دلم می خواد از همه چیز فرار کنم و بگیرم تا ساعت 5 بعد از ظهر بخوابم

همینو بس

 با برنامه ریزی هم نتونستم ساماندهیشون کنم..........حالم از خودم و این زندگی پا در هوام بهم میخوره

حالم از حالم  و  از خودم و از  این کارای بی سر انجام بهم می خوره

این منم در حال حاضر........اینم از خودم راضی شدی هم هکلاس عزیز........دیدی چه رفیق ملنگی داری نمی دونه چی می خواد و میخواد چه بکنه؟خدا بهم رحم کنه

خداااااااااااااااااااا 

احساس میکنم مثل مرغ سر کنده ای هستم که ولش کردن تو حیاط

 بدون سر به اینور و اونور میخورم و هدفمو گم کردم......کمک..... مردم از  این وضع بی سامان


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:49  توسط برزو  | 

هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني و چيزي را امضا کن که بتواني پايش  بايستي.
آنانکه تجربه‌هاي گذشته را به خاطر نمي‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند.
وقتي به چيزي مي‌رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته‌اي.
آدم‌هاي بزرگ شرايط را خلق مي‌کنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت مي‌کنند.
آدم‌هاي موفق به انديشه‌هايشان عمل مي‌کنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن مي‌انديشند.
گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.
هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.
-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي‌دهد به راحتي دل بکني.
به کساني که خوبي ديگران را بي‌ارزش يا از روي توقع مي‌دانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.
قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.
-هرگاه با آدم‌هاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.
وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.
به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
-هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه‌اي مي رسي که زندگيت را روشن مي‌کند.
هرگاه نتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.
-عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري.
آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز مي‌شوند، نبيني.
تملق کار ابلهان است.
کسي که براي آباداني مي‌کوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.
-آنكه براي رسيدن به تو از همه كس ميگذرد عاقبت روزي تورا تنها خواهدگذاشت.
نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بي‌خردي است.
-هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو.
از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.
دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش مي‌کني .
 
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
 
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.
 
خورخه لوییس بورخس

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:19  توسط برزو  | 
به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
 
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
 
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
 
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
 
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.
 
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.
 
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
 
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
 
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.
 
چرا که ما هر دو انسانيم.
 
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
 
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
 
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.
 
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
 
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
 
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
 
من قابل ستايشم و تو هم.
 
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
 
به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.
 
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:52  توسط برزو  | 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد 
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم
 او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى
است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مى‌زدم

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا
و ما باز رفتیم و رفتیم
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستندخیلى سنگین‌اند

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند
دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود
او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم
را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید
«ركاب بزن....»

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 1:13  توسط برزو  | 
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
 
 
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
 
 
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
 
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
 
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
 
 
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
 
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
  
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
 
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
 
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:42  توسط برزو  | 
 

این جلد کتاب دوستمه که دارم روش کار میکنم نظر بدین

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:57  توسط برزو  | 

سال نوی همگی مبارک

یه سال دیگه شروع شد و کلی اتفاق تو راهه که بیافته من امسالم رو با عروسی اغاز کردم......سالی که نکوست از بهارش پیداست......حالا نمی دونم امسال واسه من همش شادی و خوشحالیه یا فقط اولش بود.......منی که از عروسی این همه هراس داشتم و تا حدی ازش بیزار بودم اونو با موفقیت به انجام رسوندم و به تنهایی از پسش بر اومدم البته  با همیاری مادرم ....او هم قوت قلب من بود و هم قوت جان من ....چون شرایط منزل ما جوری نبود که بتونم رو کمک بدنی و مالی پدر و مادرم یا خواهر هام زیاد حساب کنم چون پدر و مادرم پیر بودن و مادرم به خصوص به دلیل بیماری پدرم تمام وقت در گیر پدرم بود از طرفی هم خواهر هام و دامادهام....... اونا درگیر زندگی های خودشون بودن و از طرف دیگه ای هم من دوست داشتم خودم همه مخارج و کارهای عروسی رو انجام بدم.....اونا قبل از عروسی یه کمکهای مالی به من کردن ولی خدا رو شکر بعد عروسی پولاشون رو پس دادم چون از پولاشون اصلا استفاده نکردم...ولی بودن اون پولا برام یه جور قدرت بود که یه وقت وسط کار کم نیارم و خدارو شکر کم هم نیاوردم .....خدارو شکر!خیلی عظیم بود.

راستش خیلی بهم فشار اومد......اما تونستم از پسش بر بیام......خیلی تنها بودم ....خیلی عصبی بودم.....هیچکس نبود که کمکم کنه حتی صمیمی ترین دوستم!!!!! اما تو روزای قبل عروسی ........این وسط فقط یک دوست بسیار با محبت به نام علیرضای پور شیخ علی کسی بود که به خاطر من از کرمان بلند شد و اومد و با ماشینش یه جورایی شد راننده شخصی من  و کلی کارها رو با ماشین اون کردم.خیلی بهش مدیونم.....اون ماشینشو در اختیار ما گذاشت و ماشینش شد ماشین عروس ما ...خودشم که بی دریغ کمکم کرد ....واقعا در حقم برادری کرد اخه من که برادر ندارم.......دستش درد نکنه!ایشالله بتونم جبران کنم ....اگرم نتونستم خدا بهش عوض بده!

و همدلی مادرم ....خیلی تو گامهای بعدیم  تو مراحل خرید ها هماهنگی ها و...موثر بود چون منو واسه این کار تشویقم می کرد و می گفت همه چی درست میشه توکل کن به خدا ما هم باهاتیم می گفتم مگه میشه رو یه توکل خشک و خالی حساب کرد شما هم که  پوله زیادی ندارین من همش نگران پدرم بودم که یه وقت قبل یا در حین مراسم حالش بد نشه .....چون باید یه ژولی هم برای اتفاق های احتمالی کنار میگذاشتیم......ولی بعدش گفتم که انرژی ها و فکرهای بد رو دور کنم و فقط به خوبی ها فکر کنم......ولی باور کنین همه چی خوب تموم شد.....می تونم بگم چندین بار وسطاش کم اوردم و گفتم دیگه نمی تونم اما مادرم منو دوباره رو پا کرد و گفت که می تونم و باید از پسش بر بیام................. و بالاخره تونستم....خدا رو شکر که محتاج کسی نشدم و خودم  با حمایت مادرم از پس کارام بر اومدم.....دلم می خواد سرتا پای مادرم رو بوسه باران کنم چون فکر می کنم اگه اون نبود من حتما میشکستم و نمی تونستم.

مادر با تمام وجودم دوستت دارم.

حیف که به دلیل جبر روزگار و کار از شما دورم....و نتونستم پسر خوبی برای تو باشم ......اونجور که لیاقت شما و پدرمه از پس وظایف فرزندیم بر بیام.....!از خدا می خواهم که تو سال جدید به من قدرت بده تا حداقل بتونم گوشه ای از لطف شما رو جبران کنم.

بهشت برای شماست مادران......و شمایید که حامی مایید خداوند سایه تان را از سر ما کم نکند.

زنده باشید همه مادران دنیا....... زنده بادا

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 17:57  توسط برزو  | 
این اخرین پست سال ۸۹ است امید سال خوبی برای همه دارم


ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد



ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند



ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس



ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است



ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است



ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس



ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند



ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است



ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است



ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است


زمان برای هیچکس صبر نمیکند
قدر هر لحظه خود را بدانید
قدر آن را بیشتر خواهید دانست اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید


برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده



این نوشته را به دوستان خود یا هر کسی که برایش آرزوی خوشبختی دارید، ارسال کنید



صلح، عشق و کامیابی از ان همگان باد

سال خوبی داشته باشید و قدر لحظه های خود را بدانید

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 23:52  توسط برزو  | 

 

1. مرد را به عقلش نه به ثروتش

2. زن را به وفايش نه به جمالش

3. دوست را به محبتش نه به کلامش

4. عاشق را به صبرش نه به ادعايش

5. مال را به برکتش نه به مقدارش

6. خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

7. اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش

8. غذا را به کيفيتش نه به کميتش

9. درس را به استادش نه به سختيش

10. دانشمند را به علمش نه به مدرکش

11. مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش

12. نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

13. شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

14. دل را به پاکيش نه به صاحبش

15. جسم را به سلامتش نه به لاغريش

16. سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش

 

در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست آخرين نفر نباشيد!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 12:39  توسط برزو  | 
 

ناصر خسرو قبادیانی به سوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت:

این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم.

چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.

ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم. ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود....

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. .......

سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو... لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

باید دنبال شادی ها گشت؛ غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه)

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:25  توسط برزو  | 
 
  بالا