|
برزو فرشاد
|
||
|
این وبلاک شامل واگویه های ذهنی و برخی نمونه کار های من است |
وای...................مخم دیگه پکیده اونقدر کار نا تموم دارم که دلم می خواد از همه چیز فرار کنم و بگیرم تا ساعت 5 بعد از ظهر بخوابم
همینو بس
با برنامه ریزی هم نتونستم ساماندهیشون کنم..........حالم از خودم و این زندگی پا در هوام بهم میخوره
حالم از حالم و از خودم و از این کارای بی سر انجام بهم می خوره
این منم در حال حاضر........اینم از خودم راضی شدی هم هکلاس عزیز........دیدی چه رفیق ملنگی داری نمی دونه چی می خواد و میخواد چه بکنه؟خدا بهم رحم کنه
خداااااااااااااااااااا
احساس میکنم مثل مرغ سر کنده ای هستم که ولش کردن تو حیاط
بدون سر به اینور و اونور میخورم و هدفمو گم کردم......کمک..... مردم از این وضع بی سامان
هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني و چيزي را امضا کن که بتواني پايش بايستي.- آنانکه تجربههاي گذشته را به خاطر نميآورند محکوم به تکرار اشتباهند.- وقتي به چيزي ميرسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشتهاي.- آدمهاي بزرگ شرايط را خلق ميکنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت ميکنند.- آدمهاي موفق به انديشههايشان عمل ميکنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن ميانديشند.- گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.- هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت ميدهد به راحتي دل بکني.- به کساني که خوبي ديگران را بيارزش يا از روي توقع ميدانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.-هرگاه با آدمهاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.- وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.- به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.-هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچهاي مي رسي که زندگيت را روشن ميکند.- هرگاه نتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.-عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري.- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز ميشوند، نبيني.- تملق کار ابلهان است.- کسي که براي آباداني ميکوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.-آنكه براي رسيدن به تو از همه كس ميگذرد عاقبت روزي تورا تنها خواهدگذاشت.- نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بيخردي است.-هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو.- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.- دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش ميکني .کم کم یاد خواهی گرفتتفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح رااینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطرو یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستندو هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.کم کم یاد میگیریکه حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیریباید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکهمنتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.یاد میگیری که میتوانی تحمل کنیکه محکم باشی پای هر خداحافظییاد میگیری که خیلی میارزی.خورخه لوییس بورخس
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارداوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشدبه این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنماو همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتىولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارىاست، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد
آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردمیادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مىزدم
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشتاو مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته میتوانست با حداكثر سرعت براند
او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدمگاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفتاو مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتمهدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا
و ما باز رفتیم و رفتیمحالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستندخیلى سنگیناند
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتنددادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بوداو همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بوداو مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایمرا مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید«ركاب بزن....»
این جلد کتاب دوستمه که دارم روش کار میکنم نظر بدین

سال نوی همگی مبارک
یه سال دیگه شروع شد و کلی اتفاق تو راهه که بیافته من امسالم رو با عروسی اغاز کردم......سالی که نکوست از بهارش پیداست......حالا نمی دونم امسال واسه من همش شادی و خوشحالیه یا فقط اولش بود.......منی که از عروسی این همه هراس داشتم و تا حدی ازش بیزار بودم اونو با موفقیت به انجام رسوندم و به تنهایی از پسش بر اومدم البته با همیاری مادرم ....او هم قوت قلب من بود و هم قوت جان من ....چون شرایط منزل ما جوری نبود که بتونم رو کمک بدنی و مالی پدر و مادرم یا خواهر هام زیاد حساب کنم چون پدر و مادرم پیر بودن و مادرم به خصوص به دلیل بیماری پدرم تمام وقت در گیر پدرم بود از طرفی هم خواهر هام و دامادهام....... اونا درگیر زندگی های خودشون بودن و از طرف دیگه ای هم من دوست داشتم خودم همه مخارج و کارهای عروسی رو انجام بدم.....اونا قبل از عروسی یه کمکهای مالی به من کردن ولی خدا رو شکر بعد عروسی پولاشون رو پس دادم چون از پولاشون اصلا استفاده نکردم...ولی بودن اون پولا برام یه جور قدرت بود که یه وقت وسط کار کم نیارم و خدارو شکر کم هم نیاوردم .....خدارو شکر!خیلی عظیم بود.
راستش خیلی بهم فشار اومد......اما تونستم از پسش بر بیام......خیلی تنها بودم ....خیلی عصبی بودم.....هیچکس نبود که کمکم کنه حتی صمیمی ترین دوستم!!!!! اما تو روزای قبل عروسی ........این وسط فقط یک دوست بسیار با محبت به نام علیرضای پور شیخ علی کسی بود که به خاطر من از کرمان بلند شد و اومد و با ماشینش یه جورایی شد راننده شخصی من و کلی کارها رو با ماشین اون کردم.خیلی بهش مدیونم.....اون ماشینشو در اختیار ما گذاشت و ماشینش شد ماشین عروس ما ...خودشم که بی دریغ کمکم کرد ....واقعا در حقم برادری کرد اخه من که برادر ندارم.......دستش درد نکنه!ایشالله بتونم جبران کنم ....اگرم نتونستم خدا بهش عوض بده!
و همدلی مادرم ....خیلی تو گامهای بعدیم تو مراحل خرید ها هماهنگی ها و...موثر بود چون منو واسه این کار تشویقم می کرد و می گفت همه چی درست میشه توکل کن به خدا ما هم باهاتیم می گفتم مگه میشه رو یه توکل خشک و خالی حساب کرد شما هم که پوله زیادی ندارین من همش نگران پدرم بودم که یه وقت قبل یا در حین مراسم حالش بد نشه .....چون باید یه ژولی هم برای اتفاق های احتمالی کنار میگذاشتیم......ولی بعدش گفتم که انرژی ها و فکرهای بد رو دور کنم و فقط به خوبی ها فکر کنم......ولی باور کنین همه چی خوب تموم شد.....می تونم بگم چندین بار وسطاش کم اوردم و گفتم دیگه نمی تونم اما مادرم منو دوباره رو پا کرد و گفت که می تونم و باید از پسش بر بیام................. و بالاخره تونستم....خدا رو شکر که محتاج کسی نشدم و خودم با حمایت مادرم از پس کارام بر اومدم.....دلم می خواد سرتا پای مادرم رو بوسه باران کنم چون فکر می کنم اگه اون نبود من حتما میشکستم و نمی تونستم.
مادر با تمام وجودم دوستت دارم.![]()
حیف که به دلیل جبر روزگار و کار از شما دورم....و نتونستم پسر خوبی برای تو باشم ......اونجور که لیاقت شما و پدرمه از پس وظایف فرزندیم بر بیام.....!از خدا می خواهم که تو سال جدید به من قدرت بده تا حداقل بتونم گوشه ای از لطف شما رو جبران کنم.
بهشت برای شماست مادران......و شمایید که حامی مایید خداوند سایه تان را از سر ما کم نکند.
زنده باشید همه مادران دنیا....... زنده بادا
ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد
ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند
ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس
ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است
ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است
ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس
ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند
ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است
ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است
ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است
زمان برای هیچکس صبر نمیکند
قدر هر لحظه خود را بدانید
قدر آن را بیشتر خواهید دانست اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید
|
سال خوبی داشته باشید و قدر لحظه های خود را بدانید |
1. مرد را به عقلش نه به ثروتش
2. زن را به وفايش نه به جمالش
3. دوست را به محبتش نه به کلامش
4. عاشق را به صبرش نه به ادعايش
5. مال را به برکتش نه به مقدارش
6. خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
7. اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش
8. غذا را به کيفيتش نه به کميتش
9. درس را به استادش نه به سختيش
10. دانشمند را به علمش نه به مدرکش
11. مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش
12. نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش
13. شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش
14. دل را به پاکيش نه به صاحبش
15. جسم را به سلامتش نه به لاغريش
16. سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش
در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست آخرين نفر نباشيد!
ناصر خسرو قبادیانی به سوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.
نیمههای شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید.
مبهوت فریادها و نالهها بود که شبان دست بر شانهاش گذاشت و گفت:
این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها نالههایش را میشنویم.
چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد.
ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.
ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم. ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود....
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. .......
سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ میگوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو... لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانهای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
باید دنبال شادی ها گشت؛ غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه)
|
|